پریا - قسمت اول

کتاب: رویایی که داشتیم / فصل 1

پریا - قسمت اول

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

برای دسترسی به این محتوا بایستی اپلیکیشن زبانشناس را نصب کنید.

ترجمه‌ی فصل

قسمت اول

(پریا)

زنگ مدرسه به صدا در آمد. بچه‌ها مثل زندانی‌هایی که بعد ۱۰ سال آزاد شده‌اند، به سمت درب‌های خروجی مدرسه هجوم می‌آوردند و من هم دقیقاً داشتم وسط آن‌ها له می‌شدم. همیشه سعی می‌کردم اول از همه خارج بشوم تا از این جنگ جهانی چند ثانیه‌ای در امان باشم ولی همیشه با سر و وضعی آشفته از مدرسه خارج می‌شدم.

داشتم جلوی در مدرسه مقنعه‌ام را درست می‌کردم که باز هم همان پسره‌ی سمج از خود راضی را دیدم که رو به روی مدرسه ایستاده است و دارد بِر و بِر من را نگاه می‌کند.

بدون توجه به او سوار ماشین خانوم کشاورز، راننده سرویس، شدم. چند روز پیش از گروه اطلاعات مدرسه آمارش را در آورده بودم! اسمش عرفان بود. اما من توجهی بهش نمی‌کردم و او بعد دیدن من راهش را می‌گرفت و می‌رفت.

ماشین شروع به حرکت کرد. داشتم از شیشه‌ی ماشین خانوم کشاورز به عابرها نگاه می‌کردم.

پسره‌ی دیوانه سیگارش را به سمت موش داخل جوب پرتاب کرد. خندم گرفت. از آن آدم‌های مریض بود! رد پرتاب سیگار را که دنبال کردم، به یک با ارفاق پسر خوش قیافه‌ی کوله به پشت که لباس مدرسه پوشیده بود رسیدم. داشت زیپ سویشرت مشکی‌اش را می بست.

سر تا پایش را برانداز می‌کردم که چراغ سبز شد و ماشین به راه افتاد. طبق معمول نگار و صبا به مسخره کردن عابرهای بی‌نوا مشغول بودند.

«وای! صبا! جون من قیافه‌ی دختره رو ببین چه خستس حیوونی!»

صدای خنده‌ی نکره‌ی صبا بد روی اعصابم بود.

«آره! خواسته بیشتر آرایش کنه ها! ولی صورتش جا نداشته طفلی!»

بعد هم خنده‌ی نکره و مزخرف هر دویشان!

البته اگر امروز کارنامه‌ی میان‌ترمم را بعد دو روز غیبت نداده بودند، من هم صدایم را می‌انداختم سرم و با آن‌ها عالم و آدم را مسخره می‌کردم و می‌خندیدم!

آه بلندی کشیدم، نمی‌دانستم چجوری باید نه و هفتاد و پنج صدم ریاضی‌ام را ماست مالی می‌کردم.

خانوم علوی دلش نیامده بود که ۱۰ بدهد. مامان من هم که واویلا! روی نمره‌های مدرسه‌ام خیلی حساس بود. هر بار که نمره‌ی کمی می‌گرفتم مامانم می‌گفت: «آمار ازدواج خیلی پایین اومده پریا! اگه با درس خودت رو به یه جایی نرسونی، میری زیرزمین قاطی اون یکی دبه‌های ترشیم می‌شی!» هیچ موقع به این حرف‌ها اهمیت نمی‌دادم چون من کله‌شق‌ترین آدم روی کره‌ی زمین هستم!

توی دلم داشتم برای غرغر زدن‌های مامانم داستان سر هم می‌کردم که خانوم کشاورز ماشین را جلوی در خانه پارک کرد. داشتم پیاده می‌شدم که با لحنی عصبی گفت: «فردا! شش و چهل و پنج پائین باش! نه ساعت هفت! نه ساعت هفت و ربع!»

بدون توجه به حرف‌هایش در را بستم. یک تهدید آبکی که جای خود دارد، اگر خانوم کشاورز با تفنگش هم من را تهدید می‌کرد که باید ساعت شش و چهل و پنج بیایم، باز هم ساعت هفت بیرون می‌آمدم! او نمی‌داند که یک ربع اضافه‌تر خوابیدن برای یک دانش‌آموز دبیرستانی چه ارزشی دارد.

در خانه را که باز کردم، طبق معمول بوی هیچ غذایی نمی‌آمد. معده‌ی من هم یواش یواش به رژیم غذایی مامانم عادت می‌کرد. مامان در حالی که داشت موهایش را با کش جمع می‌کرد، از اتاق خوابش بیرون آمد. خیره نگاهش کردم و با طعنه بهش گفتم: «امروزم به امید خدا گشنه پلو با خورشت دل‌ضعفه داریم نه؟»

«کارنامت رو گرفتی؟»

آه عمیقی کشیدم! از اول هم می‌دانستم همین را خواهد گفت، الکی بحث غذا را باز کردم.

«نه، نگرفتم.»

مامان ابرو‌های پهن هشتی‌اش را در هم کشید و با لحنی جدی گفت: «چیو گند زدی که کارنامتو رو نمی‌کنی؟! صبح مدیرتون زنگ زد گفت کارنامتو می‌ده به خودت»

داخل ذهنم به خودم گفتم حالا اگر من ۲۰ می‌شدم نه بهم کارنامه می‌دادند نه زنگ می‌زدند. حالا یک بار فقط کم گرفته‌ام. کم مانده است که خانوم اسدی دم در خانه چاپار بفرستد!

با جدیت جواب دادم: «کسی بهم نگفت و منم دفتر نرفتم که بگیرم. هر چی دیرتر، بهتر. والا توش بیست و این چیزا نیست که واسه دیدنش مشتاقی. در ضمن از قدیم گفتن هوش دانش‌آموز رو با نمره‌هاش نباید سنجید».

«نگران نباش، نمی‌خوام هوشت رو بسنجم. ما از همون اول ازت قطع امید کردیم»

مامانم این را گفت و خندید. خنده‌های تمسخرآمیز مامانم بیشتر عصبانیم کرد. پشت سرش ادای خندیدنش را با حرص در آوردم. بعد کوله‌ام را با عصبانیت روی مبل پرت کردم و به اتاقم پناه بردم. لباس‌های کوفتی گشاد را با تونیک عوض کردم. بالاخره یک نفس راحتی کشیدم.

به آشپزخانه رفتم. طبق عادت داشتم دست‌هایم را داخل سینک می‌شستم که صدای مامانم بلند شد.

«هزار بار نگفتم دستاتو اونجا نشور؟ نمی‌فهمی!؟»

خودم می‌دانستم که نباید دست‌هایم را داخل سینک بشورم ولی از قصد همیشه این کار را انجام می‌دادم.

جوری که مامانم نشنود، آرام زیر لبم گفتم:

«معلوم نیست تو مامان منی یا زن بابام»

و چون اصلاً حوصله‌ی قشقرق، دعوا و هزارتا کوفت و زهرمار دیگر را نداشتم، بلند با لحن مودب جواب دادم: «ببخشید بار آخر بود».

بعد از خوردن الویه‌ای که باقی‌مانده‌ی شام دیشب بود، ژست دخترهای درس‌خوان را به خودم گرفتم و به سمت اتاقم رفتم.

گوشی‌ام را از روی میز برداشتم و خودم را بر روی تخت پرت کردم.

نمی‌دانم ساعت چند بود. ولی بعد از جواب دادن به کامنت‌ها و آب دادن به گل‌های باغچه‌ی مجازیم، تازه چشمانم گرم شده بود که با جیغ مامانم سیخ بلند شدم و نشستم.

محتملاً کارنامه‌ام را پیدا کرده بود. نمی‌دانم چرا به عقلم نرسیده بود که از درون کیفم درش بیاورم و یک جوری مفقودالاثرش کنم.

مامان داشت جیغ می‌زد: «پاشو ببینم! مگه نگفتی کارنامت رو ندادن؟! پس این چیه ذلیل مرده؟ به بابات نشون بدم آثار هنریتو؟»

با بی‌حالی نالیدم: «مامان به خدا کارنامه‌ی ماهانست! این که مهم نیست! انیشتینم استعدادش تو مدرسه شکوفا نشده بود. از من چه انتظاری دارین شما؟»

«آره تو راست می‌گی! بالاش نوشته میان‌ترم. پائینشم نوشته بر روی نمرات پایان‌ترم تأثیر مستقیم دارد. زیست ۱۲»

هوار کشید: «ریاضی ۹/۷۵!»

به تِته پِته افتاده بودم. نمی‌دانستم چجوری دسته گلی که به آب داده بودم را جمعش کنم. باید یک فکری می‌کردم. قیافه‌ی مظلوم‌ترین فرد دنیا را به خودم گرفتم و به حرف آمدم:

«مامان! امتحان ریاضیم اون شبی بود که تو و بابا دعوا کردین. یادت نمیاد!؟ چرا درکم نمی‌کنی!؟

صبحش عصبی بودم!

چرا یه ذره نمی‌فهمین منو!؟» چند قطره اشک چاشنی‌اش کردم: «مامان به خدا منم آدمم. جو خونه متشنجه. همش دعواست. یه وعده غذا نمی‌پزی. خب من چیکار کنم تو رژیم می‌گیری! اصلا شده بیای با هم دو کلمه حرف بزنیم؟ حتی یه واسه یه لحظه؟ بپرسی پریا مشکل کوفتیت چیه؟ چه مرگته که درس نمی‌خونی!؟ مگه من خودم خواستم که بچه طلاق بشم؟»

صورت مامان ارغوانی شد: «زبون درازی نکن جوجه خوشی زده زیر دلت! مشکل؟ چه مشکلی؟ هر غلطی که می‌خوای می‌کنی. هر چی هم که می‌خوای واست می‌خریم. از رنگ ابرو و کاشت ناخون تا این آیفون کوفتی که هنوز دارم قسطش رو می‌دم. دیگه چه مرگته!؟ اصلا گوشیت را بده ببینم! لعنت به گراهامبل که این کوفتیو کشف کرد!»

با حرص جوابش را دادم: «مامان اختراع کرد.

در ضمن اون آقای محترمی که شما می‌گین تلفن را اختراع کرد نه گوشی را.»

خودم هم فهمیدم که نباید این شوخی بی‌جا را می‌کردم.

دیگر صبرش لبریز شد. حمله کرد تا گوشی‌ام را ازم بگیرد.

من هم طی حرکتی نینجاوار از اتاق به سمت بیرون هولش دادم و در را قفل کردم!

فریاد کشید: «پریا گمشو از اتاق بیا بیرون تا نیومدم گیساتو دونه دونه بکنم»!

پشت در پناه گرفته بودم و می‌لرزیدم. می‌دانستم تهدیدهایش اصلاً الکی نیست.

تند تند صلوات می‌فرستادم و از خدا طلب کمک می‌کردم. نمی‌دانم چرا این جور مواقع ایمانم قوی می‌شد. گوشی‌ام را بر روی تخت انداختم. مامان با کلید یدک در اتاقم را باز کرد. جلو آمد و موهایم را گرفت و سیلی محکمی را به صورتم زد. چشمانم مثل باران بهاری شروع به باریدن کرد. کسی حق زدن من را نداشت.

چنگش انداختم، موهایم را از دستش آزاد کردم و با تمام وجودم داد زدم:

«فکر کردی کی هستی؟ همینه که هست درس نمی‌خونم برو بیرون!»

هق زدم. « برو بیرون!»

تند تند هر چیزی که به دستم آمد را تنم کردم. کیفم را هم برداشتم. مامان که مشخص بود از رفتارش پشیمان شده است، سعی کرد جلویم را بگیرد. هولش دادم و از در بیرون رفتم. موقعی که داشتم می‌رفتم، مامانم تهدید کرد. «بری باید جواب باباتو خودت…» حرفش را قطع کردم. «هر کاری دلت می‌خواد بکن، دیگه برام مهم نیست.»

در را محکم پشت سرم بستم. اشک‌هایم امان نمی‌دادند. ولی باید خودم را جمع و جور می‌کردم. با پشت دست اشک‌هایم را پاک کردم. دلم می‌خواست یک ست کامل بشقاب چینی را تیکه تیکه کنم تا شاید کمی از حرصم فروکش بشود.

بینی‌ام را بالا کشیدم. وقتی عصبی یا خیلی ناراحت می‌شوم، عادتم است که فقط راه بروم. فکرم بدجور مشغول بود. نمی‌دانستم حتی دارم به کجا می‌روم. به خودم که آمدم فهمیدم از خانه دور شده‌ام. باد سردی می‌آمد و هوا هم ابری شده بود. دعا می‌کردم که باران نگیرد. طبق معمول دعاهایم به ثانیه نرسیده مستجاب شدند و با صدای رعد و برق، آسمان شروع به باریدن کرد.

مثل موش آب کشیده به دنبال یک سوراخ برای سر پناه می‌گشتم که چشمانم به یک کافه‌ی دنج افتاد و به آن پناه بردم. خودم را روی صندلی اولین میزی که دیدم جا کردم. بوی نفرت‌انگیز قهوه همه جا را پر کرده بود. درون کافه اجرای زنده و گروه نوازندگی و خوانندگی هم بود. پسرک با آن صدای فالش و نکره‌اش بر روی مغزم مدام راه می‌رفت.

زیر لبم گفتم: «الان هم وقت بندری خوندنه؟ الان که بارون گرفته و هوا دو نفرست!».

بیخودی داشتم حرص می‌خوردم و دستمال کاغدی روی میز را با دندانم پاره می‌کردم.

گارسون که پسر بیست و سه چهار ساله‌ی لاغر اندام و قد بلندی بود، برای سفارش سر میزم حاضر شد. سرم را بلند کردم.

«چای!»

با تعجب جواب داد: «همین؟ امر دیگه ای ندارین؟»

دلم می‌خواست مِنو را بر روی صورتش بکوبم و داد بزنم: «آره همین!». اما حیف که امر دیگری نیز داشتم! با این که حالم حسابی گرفته شده بود ولی نتوانستم مانع شکمویی‌ام بشوم.

«خوشمزه‌ترین کیکتون بجز شکلاتی چیه؟»

پسرک لبخند تعفن آمیزی زد و گفت:

«کیک هویج فکر کنم به سلیقتون بخوره»

با اخم، چشمان خندانش را هدف گرفتم.

«چای و کیک شکلاتی!»

با دلخوری سفارشم را نوشت و رفت. انگار انتظار داشت قربون صدقه‌اش هم بروم.

دستم را به کیفم بردم تا گوشی‌ام را بردارم که یادم افتاد گوشی‌ام را نیاورده‌ام. نمی‌دانستم غصه‌ی دعوای مامانم را بخورم یا استرس این را داشته باشم که گوشی‌ام را پیدا کند و از محتویات درونش باخبر شود! البته چیز زیاد مهمی درونش ندارم. ولی خب اگر مثلاً چت‌های رد و بدل شده بین من و صبا را باز می‌کرد، می‌توانست حکم اعدامم را صادر کند!

ناخودآگاه شانه‌هایم را بالا انداختم و دستم را بر روی صورتم گذاشتم. انگار اعصابم کشش غصه و ناراحتی دیگری را نداشت.

با دیدن سینی حاوی چای و کیکی که به سمت میزم می‌آمد، احساس خوشایندی بهم دست داد. کیک خوش رنگ شکلاتی بر روی میزم جا گرفت. اولین تیکه‌اش را داخل دهنم گذاشتم و چشمانم را بستم تا مزه‌اش را بهتر بفهمم که صدای شکستن فنجان باعث شد چشمانم را باز کنم. قشنگ معلوم بود که امروز روز من نیست!

به پسری که کنار میزم ایستاده بود نگاه کردم. چهره‌اش آشنا بود ولی خود به خود عصبی شدم و گفتم:

«مگه کوری آقا!؟ عاشقی؟! از دیوونه‌خونه فرار کردی؟ چرا شما همه‌ی مردا اینجورین؟ چرا…»

حرفم را قطع کرد و با اعتماد به نفس جواب داد:

«حتماً جنگ جهانی دوم هم تقصیر منه؟»

شاید یکم زیاده روی کردم ولی نمی‌دانم پسره درون گوش گارسون چه چیزی گفت که نیشش تا بناگوش باز شد. حتما داشت من را مسخره می‌کرد. پسره‌ی پر رو! از آن‌ها بود که دلم می‌خواست ببرمش وسط بیابان آنقدر بزنمش که خون تف کند! داشتم برایش یک جواب دندان شکن آماده می¬کردم که یک چیزی درون ذهنم شکل گرفت! این همان پسره بود که می خواست با سیگارش موش داخل جوب را بسوزاند!

شکم راجع به مریض بودنش به یقین تبدیل شد.

متن انگلیسی فصل

First Part

(Parya)

The school bell rang! The children rushed to the school gates like prisoners who had been released after 10 years, and I was being crushed right in the middle of them. To be safe from this world war for a few seconds, I’d always tried to be the first to get out, but that would also make me look terrible every time I left school.

I was fixing my scarf in front of the school, and again I saw the same stubborn, selfish guy standing in front of the school, looking at me.

Ignoring him, I got into the Mrs. Keshavarz’s car (the school ride driver). A few days ago, I found out about it from our school’s information group! His name was Erfan. But I wouldn’t pay attention to him and he would walk away after seeing me.

The car started moving. I was looking at the passers-by through the window of Mrs. Keshavarz’s car.

The crazy guy threw his cigarette at the rat in the gutter! I laughed. He was one of the sick kind!

Following the direction of the cigarette’s fall, I came across a handsome guy with a backpack in his school uniform. He was zipping up his black sweater.

I was checking him out when the traffic light turned green and the car started. as usual, Negar and Saba were busy making fun of passers-by.

“Oh my! Saba! Look at the girl’s face, poor thing, she looks so tired!”

The sound of Saba’s screaming laughter was getting on my last nerve.

“Yeah. I bet she wanted to put more makeup on! But there was no place left on her face!”

Then the sound of awful deafening laughter coming from both of them!

Of course, if I hadn’t got my mid-term report card after two days of absence, I would have made some noise and made fun of the world and people with them and laughed!

Oh, I sighed loudly, I didn’t know how I could cover my F in mathematics.

Mrs. Alavi did not like to give me a G. And my mom, oh God! She was very sensitive about my school grades. Every time I got a low grade, my mother would say: “the marriage rate has dropped very low, Parya! If you don’t get yourself somewhere with your studies, you will be single forever.” I never cared about these words, because I am the most stubborn person on the planet!

I was making up a story in my head for my mom’s naggings when Mrs. Keshavarz parked the car in front of the house. When I was getting off, she said in an edgy tone: “Tomorrow! Be outside at six forty-five! Not seven o’clock! Not seven-thirty!”

I closed the door, ignoring whatever she was saying. Aside from the fact that it was an empty threat, even if Mrs. Keshavarz would threaten me with a gun and tell me that I should be outside at six forty-five, I would come out at seven anyway! She doesn’t know how much of a pleasure it can be for a high school student to sleep an extra quarter.

When I opened the door, there was no smell of food as usual. My stomach was slowly getting used to my mom’s diet. Mom came out of her bedroom while tying her hair up. I stared at her and said sarcastically, “So we don’t have food today, huh?”

“Did you get your report card?”

I sighed deeply! I knew from the beginning that she was going to say it, that’s why I started discussing food.

“No, I didn’t”.

Mom frowned and said in a serious tone: “Which one did you mess up?!” “The principal called this morning and said that she’d give the card to you”.

I thought to myself, now if I’d got an A, they would neither give me the report card nor call the house. I just got a bad grade this one time only. Mrs. Asadi was ready to even send a horse to our house!

I answered seriously: “No one told me and I didn’t go to the office to get it. The later, the better. There is no A or anything in it that you’d be eager to see. Also, they say a student’s intelligence should not be measured by their grades”.

“Don’t worry, I don’t want to test your intelligence. We gave up on that from the beginning.”

Said my mom and laughed. My mom’s sarcastic laughter made me even more angry. I mocked her laughter behind her back. Then I angrily threw my backpack on the couch and took refuge in my room. I changed the stupid baggy outfit with a tunic. I could finally take a deep breath. I went to the kitchen.

As usual, I was washing my hands in the sink when I heard my mom shouting.

“Didn’t I tell you a thousand times not to wash your hands there? Don’t you understand!?”

I knew I shouldn’t wash my hands in the sink, but I always did so on purpose.

I said softly so that my mom could not hear:

“I don’t know if you’re my mom or my dad’s wife.”

And since I didn’t have the patience for any quarrel and fight and such whatsoever, I answered loudly in a polite tone, “I’m sorry, it won’t happen again”.

After eating the leftovers from last night’s dinner, I acted like I was going to study and headed for my room.

I picked up my phone from the table and threw myself on the bed.

I don’t know what time it was. but after answering the comments and watering the flowers in my virtual garden, I could no longer keep my eyes open, but then my mom’s scream made me sit up.

She had probably found my report card. I don’t know why it slipped my mind to take it out of my bag and make it disappear somehow.

Mom was screaming, “Get up! Didn’t you say they didn’t give you your card?! So what the hell is this? Should I show this piece of art to your dad?”

“Mom, please, this is just a monthly report” I moaned wearily. “It’s not anything important! Even Einstein’s talent didn’t flourish in school. What do you expect from me?”

“Yeah, right. It’s written up here: mid-term. And down here it says that it has a direct effect on final grades. Biology, G+.”

Then shouted: “Math, F!”

I started to stammer. I didn’t know how to fix this mess I made. I had to think of something. I made the face of the most innocent person in the world and started talking.

“Mom! The math exam was after the night you and dad had a fight. Don’t you remember?! Why don’t you understand me?!

I was nervous in the morning!

Why don’t you all understand me a bit?!”

I added a few tears: “Mom, I’m only human. The atmosphere is tense here. There’s always a fight. You never cook anything. What do I do when you’re on a diet? Have you ever talked to me? Even a little? Have you ever asked, Parya, what the hell is your problem? Why the heck don’t you study?! Did I ask to be a child of divorce?”

Mom’s face went purple: “Don’t talk back, kid, You’re too happy with life! Problem? What problem? You do whatever the hell you want. And we buy you whatever you want. Got your eyebrows and nails done and this iPhone, which I still haven’t even paid off. What the heck is wrong with you?! Give me your phone! Damn Graham Bell for discovering this thing!”

I answered angrily, “Mom, he invented it.

Also, the gentleman you mentioned, invented the telephone, not the mobile phone.”

I realized that I shouldn’t have made this pointless joke.

Her patience ran out. She rushed to take my phone.

But I pushed her out of the room like a Ninja and locked the door!

She shouted: “Come out of the room Parya, or I pull all your hair out one by one”!

I took refuge behind the door and I was shivering. I knew her threats weren’t empty at all.

I was praying and asking God for help. I don’t know why my faith became so strong at such times. I threw my phone on the bed. Mom opened the door with a spare key. She came forward and grabbed my hair and slapped me hard on the face. I began to tear up. Nobody had the right to hit me.

I grabbed her and freed my hair from her hand and screamed with all my might.

“Who do you think you are? Like it or not I don’t study; get out!”

I sobbed. “Get out!”

I put on anything I could grab. And took my bag. Mom, who obviously regretted what she did, tried to stop me. I pushed her and went out. Mom threatened me as I was leaving. “You’d have to answer your dad if he…” I interrupted her. “Do whatever you want, I don’t care.”

I slammed the door and left. I was crying uncontrollably. But I had to get myself together. I wiped my tears with the back of my hand. I wanted to break a whole set of Chinese plates so that maybe I could calm down a little.

I sniffed. It’s a habit of mine to walk when I’m nervous or very upset. My head was filled with thoughts. I didn’t even know where I was going. Then I found myself away from home. The wind was cold and the sky was cloudy. I prayed that it wouldn’t rain. As usual, my prayers were answered in less than a second, and the sky began to rain with thunder.

I was like a drowned rat, looking for a shelter when I saw a cozy café and I took refuge in it. I sat on a chair beside the first table I saw. The disgusting smell of coffee was everywhere. The café also had live music and a singing band. The guy kept getting on my nerves, singing with that discordant and deafening voice of his.

I said under my breath: “Is this a good time for folk songs? Now that it is raining and the weather’s romantic!”

I was being angry for no reason and was tearing the tissue on the table up into pieces with my teeth.

The waiter, a guy in his 20s, came to the table to take the order. I raised my head.

“Tea!”

He replied in surprise: “That’s it? Would you like anything else?”

I wanted to hit him in the face with the menu and shout: “Yes that’s all!” But, pity, that wasn’t all! Although I was upset, I could not deny my hunger.

“What is your most delicious cake except chocolate?”

The guy smiled foully and said:

“I think carrot cake might suit your taste”

I looked at his smiling eyes, frowning.

“Tea and chocolate cake!”

He wrote my order with annoyance and left. It was as if he’d expected me to talk very nicely to him.

I put my hand in my bag to pick up my phone when I remembered I didn’t bring it. I didn’t know whether to be upset over the quarrel with my mom or to be anxious about her finding my phone and checking it! But of course, I don’t have extremely important things in it. But if she saw something like my chat with Saba, she would kill me!

I raised my shoulders and put my hand on my face. It was as if my nerves could no longer bear any other irritation and sadness.

It made me feel good to see a tray of tea and cake coming to my table. The chocolate cake was put on the table. I closed my eyes and put the first piece of it in my mouth to taste it better when the sound of my cup breaking made me open my eyes. Today is not my day!

I looked at the guy standing beside my table. His face was familiar, but I got angry and said:

“Are you blind?! Is your head in the clouds?! Are you crazy or something? Why are you men like this? Why…”

He interrupted me and answered with confidence:

“So the WWII was also my fault?”

I may had took it too far, but I don’t know what the guy told the waiter that made him smile from ear to ear. He must had been making fun of me. Rude! He was one of those guys that I wanted to drag to the middle of the desert and beat so hard! I was preparing something to get back at him when I realized something! It was the same guy who wanted to burn the rat in the gutter with his cigarette!

Now I was certain that he was sick.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.