امیر حسین- قسمت هشتم

کتاب: رویایی که داشتیم / فصل 8

امیر حسین- قسمت هشتم

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح متوسط

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

برای دسترسی به این محتوا بایستی اپلیکیشن زبانشناس را نصب کنید.

ترجمه‌ی فصل

ساعت هفت و نیم صبح بود و من جلوی خانه‌ی پریا، داخل ماشین علی نشسته بودم. امروز مدرسه نداشتیم و به همین خاطر دیشب تصمیم گرفتم که صبح با علی جلوی خانه‌ی پریا بیاییم تا من بعد مدرسه به دیدنش بروم و یک جوری صحنه‌سازی کنم که انگار اتفاقی باهاش رو‌به‌‌رو شده‌ام.

دست خودم نبود. اتفاقات آن روز از ذهنم بیرون نمی‌رفت و اصلا نمی‌دانستم دارم چکار می‌کنم.

داشتم تو مغزم سناریوسازی می‌کردم که علی در صندلی فرو رفت و گفت: «امیرحسین! امیرحسین! سرتو بگیر پایین یکی اومد بیرون!»

هاج و واج علی رو نگاه کردم و گفتم:. «احمق تو چرا سرتو می‌دزدی؟ مگه تو رو می‌شناسه؟! بعدش هم یه نگاه به شیشه‌های ماشینت بنداز و یه کم فک کن ببین میشه از بیرون داخل شیشه‌ی دودی رو دید؟»

علی به آرامی خودش را بالا کشید و کله‌ی مبارکش را خاراند. سرم را چرخاندم. خودش بود. جوری داشت محکم قدم برمی‌داشت که انگار با زمین و زمان مشکل دارد. با چشمانم مسیر قدم‌هایش را دنبال کردم.

به سمت آژانس سر کوچه می‌رفت. بعد از چند دقیقه سوار ماشین شد. علی ماشین را روشن کرد و عینک دودی‌اش رو از کنسول ماشین بیرون آورد.

همزمان با این که عینک را به چشماش زد، بدون این که سرش رو به سمت من بچرخاند گفت: «آماده‌ای؟»

«آماده‌ی چی؟»

یک آهنگ ریتمیک باز کرد. از بالای عینک نگاهم کرد و گفت: «عملیات!»

«تو رو خدا حالمو بهم نزن. ماشین داره حرکت می‌کنه. بی‌افت دنبالش»

به آرامی جواب داد: «ضدحال»

به دنبال ماشین آژانس افتادیم. پس از رد کردن چند خیابان فرعی و اصلی، به ترافیک نیمه سنگینی برخورد کردیم. داشتم به خزعبلات علی گوش می‌دادم که متوجه شدم پریا از ماشین پیاده شد.

علی حرفش را قطع کرد و گفت: «حالا چیکار کنیم؟»

«صبر کن به نقشه‌ی گوشیم نگاه کنم»

گوشی‌ام را از جیبم در آوردم و فورا وارد برنامه شدم. دنبال مدرسه‌ی دخترانه در همین حوالی می‌گشتم.

«علی پیداش کردم! دو خیابون بالاتر یه مدرسه هست به اسم دانش. بزن قدش!»

«ایول! پس از همین دور برگردون دور می‌زنم بریم قهوه خونه. طرفای ظهر برمی‌گردیم.»

«حله»

ترافیک کمی سبک‌تر شد و ماشین‌ها با سرعت بیشتری حرکت می‌کردند. به نزدیکی دور برگردان که رسیدیم، شکی به دلم افتاد.

«علی مستقیم برو.اول مطمئن بشیم بعد با خیال راحت برگردیم»

«ولی—»

«گفتم برو!»

علی مسیرش را مستقیم ادامه داد. مثل عقاب به پیاده‌رو نگاه می‌کردم که علی ناگهان ماشین را کنار زد. با تعجب گفتم:. «چیکار داری می‌کنی؟»

علی با دستش اشاره کرد و گفت: «اون جا رو ببین! پریا داره با اون پسره حرف می‌زنه»

انگار چشمانم آنقدرها هم که فکر می‌کردم قوی نبود. با دقت بیشتری نگاه کردم. خودش بود! از ماشین می‌خواستم پیاده بشوم که علی دستم را گرفت: «کجا داری میری پهلوون؟»

«نمی‌بینی مزاحمه؟»

«دارن کنار هم راه میرن و باهم حرف میزنن»

نگاهی به بیرون انداختم. پسره جلوی پریا را گرفت. شکم به یقین تبدیل شد. بدون این که منتظر تایید علی باشم، از ماشین پیاده و به سمت پسر حمله‌ور شدم.

بدون لحظه‌ای درنگ یک مشت محکمی را روی صورت پسر خواباندم. پسر روی زمین پخش شد.

رو به پریا گفتم: «برو.»

پریا با تعجب نگاهم کرد و گفت:

«امیرحسین ولش کن.»

حرفش را قطع کردم و با تمام وجودم داد زدم: «گفتم برو!»

پسر از سر جایش بلند شد و می‌خواست سمتم حمله‌ور شود که علی جلویش را گرفت. مردم که متوجه دعوا شده بودند، دور ما جمع شدند و از دعوای ما جلوگیری کردند.

خون جلوی چشمانم را گرفته بود. اگر کسی جلویم را نمی‌گرفت، حتما یک کاری دست خودم می‌دادم. پسره داد زد: «کار ما اینجا تموم نشده»

با تمام حرصی که درونم را گرفته بود بهش جواب دادم: «همین الان تمومش می‌کنم»

می‌خواستم بهش حمله‌ور بشوم که باز هم مردم جلویم را گرفتند. علی به سمت من آمد. محکم بازویم را کشید و من را به گوشه‌ای از خیابان برد.

«داری چیکار می‌کنی امیرحسین؟»

«مگه ندیدی داشت چیکار می‌کرد؟»

«به تو چه؟ از کجا معلوم فامیلش نیست؟ اصلا این دختر کیِ تو میشه؟»

«این دختر. . .»

نتوانستم جمله‌ام رو تمام کنم. علی با جدیت بهم گفت:

«پاشو خودتو جمع و جور کن بریم تا پلیس‌ نیومده.دیدم که یکی از مغازه‌دارها زنگ زد»

«تا این پسره گورشو گم نکنه من از جام تکون نمی‌خورم»

رفته امیرحسین رفته! بیا بریم تا قضیه بیخ پیدا نکرده

نگاهی به محل دعوا انداختم. مردم داشتند راجع به دعوا حرف می‌زدند اما اثری از اون پسره نبود. پلک‌هایم را با تمام حرصم فشردم و سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم.

متن انگلیسی فصل

It was 7:30 in the morning and I was sitting in front of Pariya’s house, inside Ali’s car. We did not have any classes today, so last night I decided to come to Parya’s house in the morning with Ali so that I could visit her after school and act as if I had seen her by accident.

I couldn’t help it. The events of that day didn’t leave my mind and I didn’t know what I was doing.

I was writing some kind of a script in my mind when Ali sank into his seat and said, “Amirhosein! Amirhosein! Duck your head, someone’s coming out/ I see someone coming out!”

I looked at Ali, puzzled,

“You idiot, why are you ducking your head? She doesn’t even know you! Besides, look at your car windows and use your brain; can anyone see you through the smoked glass from the outside?”

Ali began to slowly move up and scratched his head. I turned my head. It was her. She was stomping so hard as though she had a problem with the earth. I traced her footsteps with my eyes.

She was walking towards the taxi service on the intersection. After a few minutes, she got in a car. Ali started the car and took his sunglasses out of the car’s console.

While putting on his sunglasses, without turning to me, he said, “Ready?”

“Ready for what?”

He played a rhythmic song. He looked at me over his sunglasses and said, “The mission!”

“Oh God, don’t make me sick. The car is moving. Follow it.”

“Wet blanket,” he said, calmly.

We followed the taxi. After crossing several main and side streets, we got into a semi-heavy traffic. I was listening to Ali’s blabbering when I noticed Pariya getting out of the car.

Ali stopped his gibberish and said, “What do we do now?”

“Wait, let me check the map.”

I took my phone out of my pocket and opened the app immediately. I was looking for a girls’ school nearby.

“I found it Ali! Two streets up there is a school called Danesh. Give me five!”

“Hell yeah! After this U-turn, I’ll turn around and go to the coffee house. We’ll be back around noon.”

“Cool.”

Traffic was a little lighter and cars were moving faster. As we approached the U-turn, I hesitated.

“Keep going straight Ali… Let’s make sure first, and then go back.”

“But—”

“I said go straight!”

Ali continued driving straight. I was looking at the sidewalk like an eagle when Ali suddenly pulled over the car. “What are you doing?”

I said, surprised.

Ali pointed with his hand and said, “Look there! Pariya is talking to that guy.”

Maybe my eyesight was not as good as I thought. I looked more closely. It was her! I was about to get out of the car when Ali took my hand, “Where are you going, champ?”

“Don’t you see the annoying guy?”

“They’re walking together and talking.”

I looked outside. The guy stopped Pariya. I was certain now. Without waiting for Ali’s approval, I got out of the car and rushed to the guy.

Without a moment’s hesitation, I punched him hard in the face. He tumbled down on the ground.

“Go…” I said, turning to Pariya.

Pariya looked at me in surprise.

“Amirhosein, leave him be…” she said.

I interrupted her and shouted with all my might, “I said go!”

The guy got up and wanted to attack me, but Ali stopped him. People who noticed the fight gathered around us and tried to stop us.

I was seeing red. If someone hadn’t stopped me, I would have done something bad. The guy yelled, “We’re not done here.”

With all the fury that had taken hold of me, I replied, “I’m gonna finish it right now.”

I wanted to lash out at him, but people stopped me again. Ali came to me. He grabbed my arm tightly and led me to the corner of the street.

“What are you doing, Amirhosein?”

“Didn’t you see what he was doing?”

“What’s it to you? He could be a relative. Who even is this girl to you?”

“She’s.”

I couldn’t finish my sentence. “Pull yourself together and get a move on. The police could arrive any moment now…” said Ali seriously, “I saw one of the shopkeepers calling.”

“I’m not moving, not until this guy’s got/gotten the hell out of here.”

“He’s gone Amirhosein! Let’s go now that it hasn’t gotten out of hand.”

I took a look at the fight scene. People were talking about the fight, but there was no trace of the guy. I squeezed my eyes shut in anger and nodded.

مشارکت کنندگان در این صفحه

تا کنون فردی در بازسازی این صفحه مشارکت نداشته است.

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.