فصل 03

مجموعه: کتاب های خیلی ساده / کتاب: دیو و دلبر / فصل 3

کتاب های خیلی ساده

179 کتاب | 986 فصل

فصل 03

توضیح مختصر

  • زمان مطالعه 0 دقیقه
  • سطح ساده

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

این فصل را می‌توانید به بهترین شکل و با امکانات عالی در اپلیکیشن «زیبوک» بخوانید

دانلود اپلیکیشن «زیبوک»

فایل صوتی

برای دسترسی به این محتوا بایستی اپلیکیشن زبانشناس را نصب کنید.

ترجمه‌ی فصل

فصل سوم

“یک حیوان”

شما یک مرد بد هستید! دیو خشمگین، فریادمی زند. “شما به قصر من آمدی و من زندگیتان را نجات دادم. شما اینجا خوردید وخوابیدید. و بعد یکی از گلهای رز زیبا را چیدی. و برای همین شما باید بمیرید!

پدر دلبر شروع به گریه می کند. آه، آقا، من متاسفم! شما خیلی مهربان هستید. لطفا از من عصبانی نشوید. این گل رز برای یکی از دختران من است.

“نام من” آقا “نیست - دیو است. لطفامن را بانام خودم صدا کنید. شما در مورد دختران خود صحبت می کنید. پس یکی از دختران شما باید بجای خودتان بمیرد.

‘وای نه!’ پدر دلبر می گوید:آنها جوان هستند و نمی خواهند بمیرند.

دیو می گوید:پس شما باید به اینجا بازگردی و بمیری. و من می توانم سه ماه منتظرتان بمانم. آیا موافقت می کنی که بازگردی؟

پدر دلبر موافقت می کند که باز گردد.

او فکر می کند :دختران من نباید بمیرند. “من می خواهم به خانه بروم و فرزندانم را برای آخرین بار ببینم.”

قبل از اینکه پدر دلبر قصر را ترک کند، دیو به او می گوید.

دیو می گوید: “من بد نیستم”. به اتاق خواب خودتان بازگردید. آنجاسینی بزرگی وجود دارد. آن را با هر چیزی که می خواهید پر کنید و آن مال شماست.

پدر دلبر سینی را با مقدار زیادی طلا پر می کند. سپس آن را بر روی اسب خود قرار می دهد و به خانه می رود. هنگامی که به خانه رسید، گل رز را به دلبر می دهد.

او با ناراحتی می گوید: درباره این رز دلبر .”اجازه دهیدتا ماجرای وحشتناکی برای شما بازگویم.”

او به فرزندان خود در مورد کشتی خالی در بندر، قصری در جنگل و دیو می گوید.

رزالین و هورنتسیا از دلبر عصبانی می شوند. آنها می گویند: “پدر باید بمیرد، چون گل رز دوست داری، دلبر!”

دلبر می گوید:”نه،” “پدر نمی خواهد برود و بمیرد. من به قصر دیو می روم!

سه برادرش می گویند:”نه، خواهر عزیزم.” “ما به قصر اش می رویم و قصد داریم او را بکشیم!”

پدرش می گوید: “نه، این امکان پذیر نیست.” ‘دیو بسیار بزرگ و قوی است. من پیر هستم - باید بروم و بمیرم.

اما دلبر موافق نیست. او برای رفتن به قصر دیو تصمیش را گرفته است.

دلبرمی گوید:”نه، پدر” “شمانباید بروید. من خواهم رفت!

پدرش می گوید:هرگز دلبر عزیز من!

دلبر می گوید:”من نمی ترسم.” “شما باید زندگی کنید ومراقب برادران و خواهرانم باشید. آنها به شما نیاز دارند.

پدر دلبر برای یک لحظه فکر می کند. سپس او با ناراحتی می گوید: “خب، دلبر. میتوانی بروی.’

برادران دلبر بسیار ناراحت هستند، اما هورنتسیا و روزالین نه.

صبح روز بعد دلبر و پدرش به قصر دیو می روند. در داخل قصر آنها یک میز طویل با مقدار زیادی غذای خوب بر روی آن مشاهده می کنند.

دلبر و پدرش گرسنه نیستند، اما آنها نشستند و خوردند. ناگهان صدایی بلند می شنوند.

دلبر پرسید:”این صدای وحشتناک چیست؟”

پدرش می گوید: دیو در حال آمدن است.”

دلبر چهره ی زشت دیو را می بیند و وحشت می کند.

باخودفکر میکند:”اوه، این دیو واقعا وحشتناک است!”

دیو به او نگاه می کند و می گوید: “تو یک دختر شجاع هستی”.

دلبر آرام می گوید:’من بسیار متاسفم در مورد گل رز باغتان .،’

دیو به پدر دلبر نگاه می کند و می گوید: “شما باید فردا بروید. و دیگر برنگردی. متوجه شدی؟’

پدر دلبر به دیو و سپس دخترش نگاه می کند.

پدردلبر می گوید:”اوه، دلبر،” ، لطفا به خانه برو! بگذار من اینجا باشم!

دلبر می گوید:”نه، پدر. ما باید شجاع باشیم. ما هر دو خسته هستیم - الان بیا برویم و بخوابیم.  فردا صبح می توانید به خانه پیش برادران و خواهرانم بروید.

در آن شب دلبر خوابی دید. در رویای او یک پری خوب گفت: “تو یک دختر خوب، زیبا هستی. و قلب مهرباني داري. که می خواهی زندگی پدر خود را نجات دهی. تو یک روز برمیگردی و خیلی خوشحال خواهی شد.

متن انگلیسی فصل

CHAPTER THREE

The Beast

‘You’re a bad man!’ cries the Beast angrily. ‘You come to my castle and I save your life. You eat here and you sleep here. And then you take one of my beautiful roses. For this you must die!’

Beauty’s father starts to cry. Oh, sir, I’m sorry! You’re very kind. Please don’t be angry with me. This rose is for one of my daughters.’

‘My name is not “sir’’ - it is Beast. Please call me by my name. You talk about your daughters. Then one of your daughters must die in your place.’

‘Oh, no!’ says Beauty’s father: ‘They’re young and they don’t want to die.’

‘Then you must come back here and die,’ says the Beast. ‘I can wait three months. Do you agree to come back?’

Beauty’s father agrees to come back.

‘My daughters must not die,’ he thinks. ‘I want to go home and see my children for the last time.’

Before Beauty’s father leaves the castle the Beast talks to him.

‘I’m not bad,’ says the Beast. ‘Go back to your bedroom. There is a big chest there. Fill it with everything you want and it is yours.’

Beauty’s father fills the chest with a lot of gold. Then he gets on his horse and goes home. When he is at home he gives the rose to Beauty.

‘Take this rose, Beauty,’ he says sadly. ‘Let me tell you about my terrible adventure.’

He tells his children about the empty ship in the port, the castle in the forest and the Beast.

Rosalind and Hortensia are angry with Beauty. They say, ‘Father must die because you like roses, Beauty!’

‘No,’ says Beauty, ‘father is not going to die. I’m going to the Beast’s castle!’

‘No, dear sister,’ say her three brothers. ‘We’re going to his castle and we’re going to kill him!’

‘No, that’s not possible,’ says their father. ‘The Beast is very big and strong. I’m old - I must go and die.

But Beauty does not agree. She decides to go to the Beast’s castle.

‘No, father,’ she says, ‘you must not go. I want to go!’

‘Never, my dear Beauty’ says her father.

‘I’m not afraid,’ says Beauty. ‘You must live and look after my brothers and sisters. They need you.’

Beauty’s father thinks for a moment. Then he says sadly, ‘Alright, Beauty. You can go.’

Beauty’s brothers are very sad, but Hortensia and Rosalind are not.

The next morning Beauty and her father go to the Beast’s castle. Inside the castle they see a long table with a lot of good food on it.

Beauty and her father are not hungry, but they sit down and eat. Suddenly they hear a loud noise.

‘What’s that terrible noise’ asks Beauty.

‘The Beast is coming,’ says her father.

Beauty sees the Beast’s ugly face and she is terrified

‘Oh, this Beast is really terrible’ she thinks.

The Beast looks at her and says, ‘You’re a brave girl.’

‘I’m very sorry about the rose from your garden,’ says Beauty quietly.

The Beast looks at Beauty’s father and says, ‘You must go away tomorrow. And don’t come back! Do you understand?’

Beauty’s father looks at the Beast and then at his daughter.

‘Oh, Beauty,’ he says, ‘please go home! Let me stay here!’

‘No, father,’ says Beauty. ‘We must be brave. We’re both tired - let’s go and sleep now. Tomorrow morning you can go home to my brothers and sisters.’

That night Beauty has a dream. In her dream a good fairy says, ‘You’re a good girl, Beauty. And you’ve got a kind heart. You want to save your father’s life. You’re going to be very happy one day.’

مشارکت کنندگان در این صفحه

مترجمین این صفحه به ترتیب درصد مشارکت:

🖊 شما نیز می‌توانید برای مشارکت در ترجمه‌ی این صفحه یا اصلاح متن انگلیسی، به این لینک مراجعه بفرمایید.